Älemgoşarاَلـِـمـقــُـشـار

شمایل

وبلاگ ها و سایتهای ترکمنها و یا مرتبط

معرفی پایگاه اطلاع رسانی شهرستان آق قلا


مطلبی از :  پایگاه اطلاع رسانی شهرستان آق قلا

داستانی کوتاه » پیرمرد و جاده »
پيرمرد به جاده نگاه مي كرد،منتظر بود تا ماشيني بيا يد و او را سوار كند چند روزي بود كه زن پيرش از او مي خواست تا به بازار رود و خريد كند،
پيرمرد اما امتناع مي كرد، براي او حتي گذشتن از خيابان مشكل بود.
هر چند هفته يكبار به خريد مي رفت و كلي وسيله به خانه مي آورد تنها با همسر پيرش در آن خانه قديمي اش زندگي مي كرد.زنش هوتوز(براي تزئين پشتي)درست مي كرد وپيرمرد هر چند پنجشنبه يكبار آنها را به بازار مي برد و مي فروخت وبا پول آنها خريد مي كرد به همين خاطر بود كه آنها پنجشنبه ها را دوست داشتند.بچه هاي پيرمرد گاهي به آنها سر مي زدند
ولي چند سالي بود كمتر سراغ آنها را مي گرفتند.
ماه اول زمستان تقريبا تمام شده بود سوز و سرماي سرد صورت پيرمرد را آزار مي داد لباس مندرسش رنگ و روئي نداشت، دست در جيبش كرد وسيگارش را در آورد و روشن كرد چند پك بيشتر نزده بود كه ميني بوس مقابلش توقف كرد سوارشد، ميني بوس پر بود و جائي براي نشستن نبود بچه مدرسه ائيها بودند كه صندليها را پر كرده بودند،پاهاي پيرمرد او را ياري نمي كردند به صندلي كنارش تكيه دادهمه سر و صدا مي كردند،صداي آهنگ موبايلها بلند بود و يك عده هم مشغول بلوتوث كردن بودند،

كسي حواسش به پيرمرد نبود.
چند ماهي بود كه چشمان پيرمرد سوي خوبي نداشت از پنجره ميني بوس بيرون را نگاه مي كرد ناگهان دوست قديميش را ديد با همان اوچمك(پوستين)هميشگيش كه سوار موتورش بود او هم از كساني بود كه پنجشنبه ها برايش مهم بود شايد او هم هوتوز به بازار مي برد.پيرمرد هميشه معتقد بود كه اسب بهتر از ماشين است به همين خاطر بود كه ماديان پيرش را هميشه دوست مي داشت شايد چيزي فراتر از دوست داشتن.
ولي آن ماديان پير به اندازه پيرمرد عمر نداشت و چند سالي بود كه پيرمرد را در ميان خيابان و ماشين و سر و صدا تنها گذاشته بود.پيرمرد هيچ وقت سوار تاكسي نمي شد به همين خاطر مجبور بود مسافت زيادي را براي فروش هوتوزهايش طي كند.آن روز هم آن مسير هميشگي را طي كرد و هوتوزها را به قيمت خوبي فروخت و خوشحال به طرف پنجشنبه بازار حركت كرد.هميشه وقتي از كنار خيابان راه مي رفت حواسش جمع بود تا ماشين بهش نزند،مسافت زيادي را طي نكرده بود كه ديد اسب پيرمردي كه هميشه روزهاي پنجشنبه بار بري مي كرد توي جدول خيابان افتاده وعده زيادي دورش جمع شده اند خواست به آن طرف خيابان برود و به پيرمرد كمك كند،شايد تنها يك اسب زخمي مي توانست حواس پيرمرد را پرت كند تا او بشدت به موتوري كه در حال عبور بود برخورد كند،خيابان با خون پيرمرد رنگين شده بود.آن طرفتر پيرمردي كه سوار موتور بود اوچمكش را جمع كرد و با درد فراوان خود را به بالين دوستش رساند كه نفسهاي آخرش را مي كشيد ولي لبخندش هنوز معنادار بود چشمان كم سويش دوستش رامي شناخت در حالي كه جان كم رمقش آخرين جمله را بر لبانش نقش مي بست»نگفتم اسب بهتر از ماشينه

نویسنده داستان : لطیف گرکز

Filed under: معرفی وبلاگها و سایتها

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: